کفش پاشنه بلند
بهزاد به گریه افتاده بود. با خودم فکر کردم حتما از بلوایی که به پا کرده و جلوی این همه
آدم داد و بیداد راه انداخته و زده توی گوشم، پشیمان شده است. نمیدانستم باید چه عکس العملی
نشان بدهم. با خودم فکر کردم بهتر است به خانه برگردیم و آنجا راجع به مسئلهی بوجود آمده
صحبت کنیم. اما انگار آن پسر مو سیخ سیخی کار خودش را کرده و پای پلیس را وسط کشیده بود.
ماشین پلیس که ایستاد مردم ناخودآگاه از دو طرف کنار کشیدند و راه کوچکی باز شد. من روسریم
را کمی مرتب کردم و سعی کردم قبل از آنکه اوضاع خیلی بدتر بشود به آنها بگویم که از شوهرم
شکایتی ندارم و آنها می توانند بروند. اما همان پسر فضول خودش را انداخت وسط و شروع کرد به
توضیح دادن:
- من از اولش اینجا بودم جناب سروان. مغازم همینجاس. راستش ما جلوی مغازه رو شسته بودیم،
این خانم هم که پاشنهی کفشش زیادی بلند بود، نتونس تعادلشو حفظ کنه، سر خورد و افتاد. سرش
خورد لبهی جدول. شوهرش، همون آقایی که نشسته زمین و داره گریه میکنه، خواست بگیرتش ولی
نتونس. بنده خدا هی داد و بیداد میکرد و میزد تو صورت زنش. فکر میکرد بیهوش شده. ما هم حریفش
نمیشدیم. هر چی گفتیم زن بیچاره تموم کرده، باورش نمیشد.
من هم باورم نمیشد . چشمهای از حدقه درآمدهام را دوخته بودم به دهان پسر مو سیخ سیخی و او داستان
عجیبش را با آب و تاب تعربف میکرد. یک نفر آب میریخت روی صورت بهزاد و من ذهنم پر میکشید
به دیروز غروب که بیتوجه به هشدارهای شوهرم که گفته بود پاشنههای این کفش زیادی بلند و تیزند، با
اصرار و اشتیاق آنها را خریده بودم.
نظرات شما عزیزان:
.gif)
